برا بابام کادو نگرفتم و حتی باهاش بحثم کردم. مریض شدم و بردم دکتر. منم داروهایی که باید متخصص مینوشت رو به این نکره گفتم بنویس. رفت صدو خرده ای پول داد و همینقدر هم فحشو نفرینو ناله که منم جوابشو دادم. فردا هم گفتم نمیام مشاوره چون بدجور صدام گرفته و بویایی هم ندارم سه روزه. نمیدونم کروناست یا ؟؟+بجا امروز دیروز رفتیم کار. نه شروع بوده که حالا سر هرچی من بی اطلاع بودم. خلاصه زنگیدم جغد و خودشو رسوند و بمنم گفت برو نون بگیر سرت گرم بشه. خلاصه رسید و من رفتم پیش بخاری که اومد دستمو گرفت که بیا گرمت کنم منم با حالت پرخاش خودمو کشیدم اون ور. بعدش مورچه اومد و رفت پیش بخاری منم لباسام اونجا بود و اصلا نفهمیدن این عوضیا اونجان در نیمه باز بود و بخاری و اینام پشت در. منم لباسامو برداشتم و درو زدم بهم. سریع درو یکیشون وا کرد. جغد فهمیده من یه چیزیم شده ولی شاید تا امروز مطمئن نبوده در مورد مورچه هست. دیروز سهتامون یه اسنپ گرفتیم یعنی من گرفتم که اینام اومدن با اکراه سوار شدم و دم کوچمون هم پیاده شدم. سی شد که پول داد منم ده گرفتم از مورچه. با جغد خیلی پیش میاد اسنپ بگیریم چون بهم نزدیکیم. اون دم آخرم که یهو تصمیم گرفتن بیان مورچه آخو وای میکرد که مچم درد داره که جغد هم مشغول بود برا مچش برا شاراژر گفت بیا تو اتاق منم شارژرو گرفتم اوردم بیرون و درو دوباره بستم ولی کامل نه. چون زیادی پرخاش میشد. خلاصه دیوس امروز زنگیده که خوب شدی و منم دست چپم میدرده و آشغال بازی که مورچه بهم دوبار بهم گفته پام درد میکنه که منم زدم تو حرفش که چی بگم؟! گفت راستی من میخواستم براتو یه کادو بگیرم و چی بگیرم گفتم من کادو نمیخوام گفت دوست دارم و منم گفتم من دوست ندارم. گفت باشه بعدا حرف میزنیم. از چشم افتا
برچسب:
نویسنده: غزل رضاپور
تاريخ: چهارشنبه
26 بهمن
1401 ساعت: 16:01